قصه ی شب یلدا

 

افسانه شب یلدا : شبی که عاشق شد

می‌گویند در آغازِ آغازها، شب‌ها کوتاه بودند و بی‌صدا. اما یکی از شب‌ها، دلش لرزید.
دلش خواست بماند. دلش خواست قصه بشنود، بخندد، و در گرمای آدم‌ها ذوب شود. آن شب، شب یلدا شد—بلندترین شب سال، اما شب دل‌ها.

در انتهای پاییز، خانه‌ای بود با پنجره‌هایی بخارگرفته، و کرسی‌ای که مثل خورشید می‌درخشید.
مادربزرگ، با شالی از نخ‌های نقره‌ای، کنار کرسی نشسته بود. نوه‌ها دورش حلقه زده بودند.
روی میز، انارهایی چون یاقوت، هندوانه‌ای سرخ، آجیل‌های خندان، پشمک های لقمه ایی هوس انگیز و شمع‌هایی که با هر شعله ‌شان، خاطره‌ای روشن می‌کردند.

 شمع‌ها و رؤیاها 

مادربزرگ گفت: «هر شمع، نگهبان یک رؤیاست. اگر شمع‌هات را تا آخر شب خاموش نکنی، رویاهایت به حقیقت می‌پیوندد.» 
نوه‌ها شمع‌هایشان را بغل کردند. یکی آرزو کرد نویسنده شود، یکی نقاش، یکی هم فقط خواست مادربزرگ همیشه بماند.

🍉 سفره‌ی یلدا  

سفره گسترده شد. هندوانه‌ای که با سرخیش وعده‌ی گرما می‌داد. انارها ترک خورده بودند، انگار دلشان هم برای این شب تنگ شده بود. آجیل‌ها می‌خندیدند،
و هر دانه‌شان قصه‌ای از گذشته داشت و پشمک هایی که با رنگ های خاص قرار است طعم شیرینی این شب را دو چندان کند، حتی نخود و کشمش‌ها که مثل ستاره‌هایی کوچک، در بشقاب‌ها می‌درخشیدند.

📖 فال حافظ 

یکی از نوه‌ها دیوان حافظ را برداشت. چشم‌ها بسته شد، نیت‌ها در دل نشست، و انگشت بر صفحه‌ای نشست که نوید می‌داد:
"بر سر آنم که گر ز دست برآید دست به کاری زنم که غصه سر آید"
همه آهی کشیدند.
مادربزرگ گفت: «دیدی؟ حتی حافظ هم می‌داند که شب یلدا، شب پایان غصه‌هاست.«
پدر با صدایی گرم، غزلی از حافظ خواند. مادر، زیر لب زمزمه‌ای کرد.
صداها در هم پیچید، مثل تار و پود قالی‌ای که سال‌هاست زیر کرسی پهن است. قالی‌ای که قصه‌ی هر شب یلدا را به خاطر دارد. 
 بیرون، برف آرام می‌بارید. درختان، مثل نگهبانان ، پشت پنجره ایستاده بودند و در دل خانه، گرمایی بود که از خورشید هم پرنورتر بود.

               فال حافظ             

شب یلدا آغاز رؤیا 

ساعت از نیمه گذشت، اما کسی نمی‌خواست بخوابد. چون می‌دانستند، این شب، فقط یک شب نبود. جادویی بود که در دلشان ماند.
در طعم انار، در بوی چای دارچین، در صدای حافظ، و در گرمای دستی که دست دیگر را گرفته بود.
 

 

 


پیج اینستاگرام barakachocolate.ir